سر تیتر خبرهاسیاستمجلهنخستین خبرهایادداشت ها

عبدالرحمن خان: امیرِ آهنین و پیچیدن نسخۀ بومیِ بی رحمانۀ بیسمارکی از حکومتی یکپارچه برای افغانستان(۱۵)

۲۷ ثور (اردیبهشت) ۱۴۰۱ – ۱۷/ ۵/ ۲۰۲۲

در ژانویه سال ۱۸۸۰، زمانی که امیر سابق، یعنی محمد یعقوب خان به هند تبعید شده بود، سردار عبدالرحمن خان با همدستی مقامات روسی به محلی نزدیک ولسوالیِ رستاق در سرحدِ بدخشان رسید. سردار عبدالرحمن خان بدخشان را برگزید، زیرا در آنجا اقوام و خویشاوندانی به واسطۀ همسر سابقش، دختر میر جهاندار شاه، میر فقید بدخشان داشت. در اواسط ماه مارس سردار عبدالرحمن خان عازم قطغن شد و از شانس و اقبالِ خوبش، دسته ای از ارتش افغانستان به وی پیوستند. این برای سردار نقطه عطفی بود.

 بدین ترتیب، در میان ساکنان عمدتا غیر پشتون، او به رهبر شناخت شدۀ یک ارتش منظم تبدیل شد. قدرت او زمانی بیشتر شد که تمام لشکریان مزار به سردار محمد اسحاق خان -فردی که از هدف عبدالرحمن خان حمایت می کرد-، پیوستند. اسحاق خان پسر عموی تنیِ سردار عبدالرحمن خان و مانند سردار تبعید شدۀ سمرقند بود. پس از آن، سردار عبدالرحمن خان تلاش های خود برای گسترش نفوذش در سراسر کشور را دو چندان کرد. در کابل، مخالفت با اشغال افغانستان بیش از آنچه انگلیسی ها پیش بینی می کردند به طول انجامید.

 دولت بریتانیا در لندن ناآرام و مشوش شده و تمایلی به ادامه تحریم جنگ نداشت. تحت این فشار، لرد لیتون تصمیم گرفت تا «شمال افغانستان» را تا پاییز آینده تخلیه کند و این امر باعث شد تا مقدمات جدیدی را تنظیم کند. او به عنوان بخشی از برنامه خود، ژنرال رابرتس را با ژنرال دونالد استوارت به عنوان فرمانده عالی “نیروی میدانی شمال افغانستان” جایگزین کرد. به هر حال همانطور که کشتار و مقاومت ها نشان داد، افغان ها با اشغال سرزمین خود چه توسط کیوناری، رابرتس، استوارت یا هر نماینده دیگری از یک قدرت خارجی مخالف بودند. (Kakar, 2006: 39)

 لرد لیتون یک دیپلمات برجسته و متبحر به نام سر لپل هنری گریفین را زیر نظر استوارت قرار داد تا با یک مدعیِ احتمالی پادشاهیِ «شمال افغانستان» مذاکره کند. در راستای رهنمودهایی که او برای گریفین صادر کرده بود، قرار بود قندهار از منطقه «شمال افغانستان» جدا و به فرد مناسبی غیر از امیرِ تبعید شده پیشنهاد شود. در حقیقت، لیتون مخالف روی کار آمدن هر یک از اعضای خانواده مرحوم امیر شیرعلی خان بود، زیرا معتقد بود هیچ یک از اعضای خانواده او با طرح و نقشه اش همراهی نمی کنند.

 بدین ترتیب، پیگیری برای یافتن حاکم در کابل، جناح ‌های مختلف را برانگیخت. قوی ترین حزب احتمالا حزب سردار محمد هاشم خان، پسر عمو و برادر زن امیر تبعیدی بود، اما حزب ملی به او اعتماد نداشت و انگلیسی ها نیز با شروع مذاکره با سردار عبدالرحمن خان از حمایت خود دست کشیدند. در طول این مدت، سردار عبدالرحمن خان مرتبا با هر دو طرف در ارتباط بود و به مقامات انگلیسی این تصور را می داد که طرفدار یک راه حل از طریق مذاکره است و همزمان نیز به افغان ها این باور را منتقل می کرد که برای نجات آنها از چنگال مهاجمان به وطن بازگشته است. (Kakar, 2006: 40)

به قدرت رسیدن امیر عبدالرحمن خان 

حتی پیش از اینکه عبدالرحمن خان احساسات مردم افغانستان را برانگیخت، لیتون او را به عنوان حاکمی مناسب برای «شمال افغانستان» می ‌دانست. وقتی معلوم شد که سردار در قطغن مستقر است، گریفین نزد او سه فرستاده و پیامی جداگانه فرستاد. گریفین در اولین پیام مکتوب خود تنها هدف سردار عبدالرحمن خان از بازگشت به افغانستان را از وی جویا شد. پیام شفاهی او مشخص تر بود. او در آن پیام به سردار چنین اطلاع داد که دولت بریتانیا به دلیل اقامتش در امپراتوری روسیه با او دشمنی ندارد و بیش از روسیه می تواند به او کمک کند.

در پاسخ، سردار به گریفین اطلاع داد که با روسیه قراردادی منعقد نکرده است، که صرفا با «نمک گیر شدن» مقید به تعهد به آنها باشد و در زمان حکومتِ خود، افغانستان هم با بریتانیا و هم روسیه روابط دوستانه ای خواهد داشت. علی ‌رغم اشاره سردار به روسیه به ‌عنوان ضامنی مشترک از یک افغانستانِ بی ‌طرف و تقسیم ناپذیر، لیتون همچنان مایل به مذاکره با او بود. (Kakar, 2006: 41)

پس از اینکه معلوم شد انگلیسی ها با سردار عبدالرحمن خان مذاکره کرده اند، دیگر سرداران امید خود را از دست دادند. تنها مستوفی تلاش کرد تا مذاکرات را خنثی کند و در نتیجه فورا به هند تبعید شد. در این زمان، تاکتیک ‌های عبدالرحمن خان برای وقت کشی، گریفین را خشمگین کرده و او به این نتیجه رسید که سردار “. . . برگزیده و کاندیدی روسی است.» بدین ترتیب گریفین و همچنین ژنرال استوارت پیشنهاد کردند که «. . . مذاکرات با او قطع شود و یا امیرِ سابق یا پسرش یا محمد ایوب به قدرت برسند.

 با این حال دراین گیر و دار، سردار عبدالرحمن خان برای پذیرفتن پادشاهی بر اساس شرایط بریتانیا، عازم چاریکار در شمال کابل شده بود و در ۲۰ ژوئیه ۱۸۸۰، به محض ورود به چاریکار، توسط مجلس بزرگی از نمایندگانِ حزب ملی، علنا به عنوان امیر مورد استقبال قرار گرفت. بدین ترتیب امیر عبدالرحمن خان حاکم مشروع افغانستان شد. لپل گریفین نیز او را از طرف دولت بریتانیا به عنوان حاکم به رسمیت شناخت. جنگ دوم انگلیس و افغانستان در شمال افغانستان پایان یافت و نیروهای انگلیسی اندکی پس از آن آنجا را ترک کردند. (Kakar, 2006: 42)

تمرکز بر تشکیل حکومتی متمرکز در بستری فئودالی

امیر عبدالرحمن که در سیاست قوم خود و بزرگان سرسختشان تجربه داشت، با تفکری مبنی بر تمایل بزرگان برخی از گروه های قومی اقلیت برای قرار گرفتن تحت سلطه بیگانگان، و همچنین دل نگرانی از حضور رقبای دودمانی در سرزمین های همسایه و همچنین از خطری که روس ها و انگلیس برای افغانستان ایجاد می کردند، برای حفظ کشور و همچنین تضمین حکومت سلسله خود، اقدامات گسترده ای را برای تشکیل حکومتی متمرکز انجام داد.

 هدف و برنامۀ وی تشکیل ارتشی قوی و ایجاد منابع درآمدی با تحمیل طیف گسترده ای از مالیات ها را ضروری می ساخت. همه این اقدامات او را قادر ساخت که مستقیما از طریق مقامات دولتی کشور را اداره کند. بنابراین، او اولین حاکم افغان بود که در کشوری که مردم از کنترل دولت بر جوامع خودمختار خود کینه داشته و ناراضی بودند، چنین کرد. مردمی که اکثر آنها زمین داران کوچک و دهقانان بی زمینی بوده و در یک اقتصاد کشاورزی، با شیوۀ مالیات ها و همچنین با سبک حکومت مطلقه امیر مخالف بودند. با این حال، امیر برنامه خود را پیش برد و این منجر به بیش از چهل قیام شد. (Kakar, 2006: 63)

اصلاحات اداری، قانونی و اقتصادی

به روایتِ گریگوریان، امیر عبدالرحمن خان با هدف متحد کردن افغانستان دست به تغییرات اساسی زد. در زمینه اصلاحات اداری، فروش مقم های عمومی متوقف شد و اداره مدنی به وجود آمد. کشور به ۴ ولایت بزرگ ترکستان، هرات، قندهار و کابل و ۷ حوزه اداری (ولسوالی ) تقسیم شد.  هر ولایت توسط حاکمی اداره می‌شد که مستقیما به امیر جوابگو بود. اگرچه نظام حکومتی جدید با استانداردهای معاصر همخوانی نداشت ولی پیشرفت بزرگی را به نمایش گذاشت.

امیر نوعی از حکومت قانونی را شکل داد. مجلس مشورتی دایر کرد که از سه دسته نماینده تشکیل می‌شد: سردار ها (اشراف، عمدتا اعضای خانواده یا طایفه سلطنتی)، خوانین ملکی (افراد معمولی، عمدتا خان ها یا صاحبان زمین) و ملاها (نمایندگان مذهبی)؛ انتخاب اعضای این مجلس قدرت قانونی و اجرایی نداشت، وابسته به تصویب امیر بود. او تصمیم نداشت قدرت خود را با این بدنه به اشتراک بگذارد، تنها وظیفه آن، جدا از ترویج و تبلیغ مفهوم اتحاد تحت سرپرستی سلطنت، آن بود که به توانایی مشورتی خدمت کند و امیر را در جمع آوری تجهیزات جنگی کمک نماید و او را در فعالیت های حکومتی مختلف راهنمایی کند.

 همچنین امیر بدنه اجرایی منتخبی به نام خلوت، به عنوان شورای عالی یا کابینه دایر کرد، ولی آن نیز فاقد قدرت بود. نه تنها مقامی معادل منصب نخست وزیری وجود نداشت، بلکه شورا نمی توانست بدون درخواست شاه به او مشورت بدهد. تنها وظیفه شورای عالی آن بود که خواسته های امیر را اجرا کند. آن جوابگوی مجلس عمومی نبود و قرار هم براین بود که جوابگو نباشد.

امیر اصلاحات مهمی نیز در زمینه قانون به وجود آورد، اصلاحاتی که عمدتا بر تسلط و کنترل سخت و سفت او بر پادشاهی به طور عام و تشکیلات مذهبی به طور خاص کمک کرد. با تقسیم قوانین موجود، پادشاهی اش به سه دسته قوانین واقعی اسلامی (شریعت)، قوانین اداری و مدنی (قانون) و قوانین قبیله‌ای، سه نوع دربار به وجود آورد: درباره مذهبی که به امور مذهبی و مدنی می ‌پرداخت، دربار جزایی که به وسیله سران پلیس و قضات اداره می‌شد و هیئت مدیره تجارت که متشکل بود از تاجران افغان و غیر افغان، هندو و مسلمان که منازعات تجاری را حل می‌کردند. (گریگوریان، ۱۳۸۸ : ۱۷۰-۱۷۹).

در همین راستا، آنگونه که غبار اشاره داشته است؛ امیر عبدالرحمن خان در داخل کشور برنامه دو گانه ای داشت که یکی تشکیل دولت مطلق العنان مرکزی در شرایط فئودالی و دیگری اصلاحاتی در بخش امور اجتماعی. امیر این برنامه خود را با جدیت در کشور تطبیق نمود و در تحمیل آن هیچ گونه قیود اخلاقی را ملاحظه نکرد. اما در ادامه به شرح مختصری از اقدامات امیر در بخش های مختلف اداری، اجرایی و تجاری می پردازیم:

– تشکیلات: امیر عبدالرحمن خان بعداز اینکه به پادشاهی کشور اعلام شد برای احیای تشکیلات فروریخته دولت دست به کار شد. اما تشکیلات کابینه امیر شیر علی خان را نپذیرفت زیرا امیر عبدالرحمن خان در امور مهم دولت به غیر از خود به هیچکس اعتماد نداشت. لذا تمام دوایر عمده دولت متفرق و مستقل تشکیل گردید و همه زیر نظر مستقیم شخص شاه قرار داشت. همچنین او در عین حال، صدراعظم، وزیر دفاع، وزیر داخله و خارجه نیز بود. به همین جهت بود که در طول دوره سلطنت او مامورین مستقل الفکر و با اعتماد به نفس به وجود نیامد و قشر بزرگی از رجال مطیع و متکی به شخص امیر بودند.

از طرف دیگر، پایه و اساس دولت بر تشکیلات نظامی استوار بود. امیر که خود سپهدار قابلی بود، تمام تلاش خود را در تشکیل اردوی دولت به کار انداخت. به طوری که اردوی منظم افغانستان بر «نود و شش هزار و چهارصد نفر» بالغ می شد. همچنین این اردو نیز شصت هزار تفنگدار دیگر داشت که نیمی از آن به نام «خاصه دار» در ادارات و سرحدات کشور وظایف پولیس و ژاندارم را ایفا می کرد و نیمی دیگر با نام «خوانین سرداران» در بخش های مختلف کشور زیر رهبری خان های دست نشانده دولت قرار داشته و به فراخور زمان در خدمات ملکی و نظامی دولت هدایت می شدند. (غبار، ۱۳۶۸: ۶۴۳-۶۴۵)

– مالیات و درآمدها: در مورد وضعیت مالیات و درآمدها غبار در کتاب خود، ا«فغانستان در مسیر تاریخ» چنین می نویسد؛ امیر عبدالرحمن خان با تشکیلات وسیع اداری و نظامی و اصلاحاتی که در نظر داشت، نیازمند پول بود. پس مالیات های جدیدی وضع نمود که منجر به فشار بر روی مردم شد. در همین راستا تمام اوقاف مذهبی که از قدیم در افغانستان موجود بود با ارقام و تصدیق نامه های روحانیون و مستمری خواران ضبط گردید و فقط برای بعضی که در خدمت دولت بودند مستمری کم و «رقم» جدید داده شد.

در نتیجه در این دوره بر عایدات دولت از طریق تغییر در میزان مالیات و برخی دیگر از اقدامات افزایش یافت. اما امیر عبدالرحمن خان تمام عایدات دولت را با آنچه از دولت انگلیس می گرفت به مصرف می رساند و پس انداز بسیار کم داشت. که در این میان در مصارف دولت سنگین تر از همه بودجه نظامی بود که تقریبا ثلث مصارف عمومی را تشکیل می داد. بعداز آن هم مصرف دربار بزرگ امیر بود که دسترخوان و نان آن وسعت و شکل عمومی داشت.

– تجارت: عبدالرحمن خان توانست که بار دیگر در شرایط فئودالی دولت را مرکزیت بخشید و امنیت سرتاسری کشور را ایجاد کرد. اما با اینکه ماهیت اقتصاد رژیم فئودالی باقی مانده بود، تبادل جنس و پول رو به انکشاف نهاد و مقدمه پیدایش سرمایه تجارتی را در دایره وسیعی فراهم نمود. یعنی هسته ای که با دوره امیر شیر علی خان معدوم شده بود زنده شد و سرمایه تجارتی به «سویه ملی» به میان آمد و در طی ۲۰ سال آینده طبقه بورژوازی تجارتی متراکم گردید و در پهلوی آن فرهنگ جدید ظهور کرد.

 امیر عبدالرحمن خان در حفظ امنیت به شدت کوشید تا جائی که به قول میرزا یعقوب علی خان نویسنده معاصر او، شخص متهم به دزدی به دار کشیده می شد و کاروان های تجارتی اگر مورد سرقت قرار می گرفت، اموال مسروقه کاملا پیدا و به تجار بازگردانده می شد. در نتیجه این امنیت عمومی تجارت را تسهیل و در داخل باعث تشکیل بازار عمومی شد. امحای انزوای اقتصاد فئودالی هم زمینه تبارز بورژوازی تجارتی ملی را آماده نمود و رشد تجارت خارجی ممکلت را برای بازار شدن سرمایه داری بین المللی فراهم کرد.

 اما تولیدات انگلیسی که به طور روز افزونی در افغانستان زیاد می شد علی رغم سیاست حمایتی دولت، پیشه وران و صنابع را به طرف شکست سوق داد و مانع انکشاف صنایع ملی می شد. در تجارت کشور سودخواران و معامله گران هندی نقش بارزی داشتند. پیشه وری و صنایع نیز بعداز استقرار عمومی و انکشاف تجارتی در افغانستان شهرها رونق گرفت و بازار داخلی به سمت سراسر کشور به میان آمد. لذا صنایع دستی و پیشه وری دوباره زنده شد. حمایت دولت از این صنایع منجر انکشاف سریع آنها و بخش مهمی از نیازهای داخلی را رفع کرد. (غبار، ۱۳۶۸: ۶۴۸-۶۴۹)

– فرهنگ: غبار در این مورد می نویسد که هیچ نقطه درخشانی در تاریخ این عهد راجع به فرهنگ جدید دیده نمی شود. بی اعتنائی امیر در این زمینه تا جائی بود که می توان آن را اقدام تعمدی او در مورد فرهنگ نامید. زیرا امیر عبدالرحمن خان از تمدن و فرهنگ جدید جهان آگاه بود اما یک مکتب نساخت و یک روزنامه تاسیس نکرد. در حالی که افغانستان سابقه هردو را داشت. تنها امیر مطابع لیتوگرافی وارد کرد و کتب و رسالات چندی مبنی بر اطاعت پادشاه و تحویل دادن مالیات در سر موعد و چند قانون اداری چاپ نمود.

 همچنین امیر، در مسجد شاهی بازار چوب فروشی مدرسه ای مختصر ایجاد و در قالب کوچکی تدریس فقه را دایر نمود. مدرسین این مدرسه دو نفر از ملاهای ننگرهار و قندهار بودند که بعدها معزول و فرد دیگری جایگزین شد. همچنین، مطبوعات و رسالات خرافی و اساطیری از هند انگلیسی مثل سیلی در افغانستان می ریخت و نسل جوان کشور را به سمت فال گیری هدایت می نمود.

از دیگر سو در همین راستا از اهمیتِ مسائل فرهنگی و تربیتی، فرهنگ معتقد است که «نقطه ضعف امیر این بود که از استعدادها به شکل موجود استفاده می گرد و به تربیت افراد نمی پرداخت و بنابراین در ایجاد موسسات تعلیم و تربیت کوتاهی نمود. شاید به علت آنکه خودش سواد درست نداشت به سواد و دانش آنچنان که باید ارزش نمی داد. با وجود شرح مبالغه آمیزی که منشی سلطان محمد مورخ رسمی دربار به روایت از قول او در شهر احوالش راجع به اداره تاسیس دارالفنون و اجازه تاسیس روزنامه و امثال آن آورده است، امیر در مدت پادشاهی ۲۱ ساله اش نه تنها مدرسه مدرن در کشور تاسیس ننمود، بلکه حتی به مدرسه های قدیم هم توجهی نکرد و به پرورش شاعران، ادیبان و و هنرمندان، چنانچه در دربار های شرق معمول بود، نپرداخت.»

مشت آهنین امیر عبدالرحمن خان زمینه ساز قوتِ قیام ها

دررابطه با شورش قبایل و قیام های مناطق مختلف در عصر امیر عبدالرحمن خان باید گفت که در برخی موارد عامل این حوادث، مقاومت عناصر فئودالی مثل خانان، ملاکان و ملاهای سرکش در برابر دولت بود. به هر حال اولین قیام بزرگ علیه او از طرف شنواری ها رخ داد که برراه کابل–پیشاور حاکم بوده و از تجار راهداری اخذ می کردند. امیر بر اساس سیاست تمرکز قوا، این امتیاز را از ایشان گرفت و در نتیجه شینواری ها در سال ۱۸۸۲ با توجه به موقعیت نظامی شان در دامنۀ سفید کوه، علیه دولت قیام کردند.

غلجاییان نیز که از بزرگترین و نیرومند ترین عشایر پشتون هستند، امیر عبدالرحمن خان بلافاصله پس از شکست ایوب خان در جنگ چهل زینه و خروج او از افغانستان، مالیات مستقیم بر دولت را بر آنها متحمل ساخت. در حالی که مردم غلجایی از تحمیلات جدید  امیر رنجیده خاطر بودند، پیشوای روحانی آنها ملا مشک عالم به این دلیل اکه امیر همراهانِ سابق وی را کنار زد، با عبدالرحمن خان مخالف شد. چراکه امیر، محمد جان خان وردک و ملا عبدالغفور غلجایی را به اتهام توهین علیه دولت به مزار شریف تبعید کرد.

همچنین در سال ۱۸۸۲، عصمت الله خان، رفیق دیگر ملا مشک عالم را به جرم مکاتبه با محمد ایوب خان زندانی و بعدا اعدام کرد. بنابراین ملا مشک عالم قبایل مختلف را در به قیام علیه امیر دعوت کرد. در نتیجه، ابتدا برخی عشایر غلجایی مانند تره کی و هوتکی جداگانه علیه حکومت برخاستند و بعد در سال ۱۸۸۶ با مرگ ملا مشک عالم قیام عمومی غلجاییان به رهبری پسر او ملا عبدالکریم آغاز شد. (فرهنگ، ۱۳۹۰: ۴۳۶-۴۳۸)

پس از آن شاهد شورش سردار محمد اسحاق خان هستیم. به روایت کاکر، گسترش قدرت کابل بر ولایت ترکستان افغانستان نشان دهنده افزایش مهم قدرت امیر عبدالرحمن خان بود. در سال ۱۸۸۰، همزمان با استقرار وی در بدخشان، پسر عمویش، سردار محمد اسحاق خان، ترکستان را به تصرف خود درآورد که والی آن باقی ماند. اسحاق خان در استقلالی غیرحقیقی به عنوان والی حکومت کرد تا اینکه در سال ۱۸۸۸ شورش کرد، شکست خورد و به سمرقند در بخارا گریخت.

 اما پس از آن نوبت به قیام هزاره ها می رسد. به گفتۀ فرهنگ، در عصر امیر شیرعلی خان، رئیس هزارۀ جاغوری که او هم شیرعلی نام داشت و از طرف امیر لقب سرداری را دریافت کرده بود، با دربار ارتباط قایم کرد تا حدی از هزاره ها در نزد شاه نمایندگی می کرد. اما امیر عبدالرحمن خان که مردی بدگمان بود، دو پسر سردار مذکور را به قتل رساند و در نتیجه رابطه بین مردم هزاره و دولت قطع شد. در سال های بعد، امیر هزاره های شیخ علی را که در راه کابل و مزار سکونت داشتند، مجازات کرده و عدۀ بزرگی از آنها را به ترکستان و سایر نقاط کوچ دادند.

سخت گیری و استبداد امیر و تبلیغاتِ مذهبیِ وسیعی که علیه مردم هزاره به جریان انداخت ازیک سو، اما از دیگر سو جرقه ای که این آتش را مشتعل ساخت، موضوع گل بیگم ملقب به شیرین جان دختر یکی از سران هزاره بود که توسط یکی از افسرا امیر مورد تعرض قرار گرفت. با نشر این خبر، قیام عمومی هزاره ها شکل و جنگ برای سه سال (۱۸۹۱ تا ۱۸۹۳) ادامه یافت. امیر که توسط ملایان، احساس مذهبی سنی را به درجۀ غلیان رسانده بود، بزرگ ترین قوای مختلط نظامی و قومی را از پنج سمتِ کابل، قندهار، هرات و مزار شریف به داخل هزاره جات سوق داد. (فرهنگ، ۱۳۹۰: ۴۴۳)

امیر عبدالرحمن خان و مسئلۀ سرحدات

 وقتی امیر عبدالرحمن خان به حکومت رسید، سرحدات کشور با همسایگان نامعلوم و تا حدی مورد بحث و نزاع بود. به باور فرهنگ، تعیین حدودِ کشور با ممالک همجوار که در دورۀ اول پادشاهیِ او صورت گرفت، همراه با تقویت حکومت مرکزی، بزرگترین کارنامۀ دورۀ زمامداری او را تشکیل می دهد. در ۲۷ ژوئیه، نیروهای مقاومت افغانستان به فرماندهی ایوب خان، پسر دیگر شیرعلی، که در غزنی جمع شده بودند، در نبرد آشکار در میوند، در نزدیکی قندهار، شکست فاجعه‌ باری را بر انگلیسی ‌ها وارد کردند.

 از سوی دیگر پیشروی روسیه در آسیای مرکزی نیز ادامه داشت و اشغال واحه پنجده بحرانی را برانگیخت، زیرا این منطقه به طور سنتی یک قلمرو افغانستان بود که به والی هرات خراج می داد. نیروهای افغان در منطقه با روس ها جنگیدند و شکست خوردند. اما از آنجایی که بریتانیا خود را مسئول انجام امور خارجی افغانستان کرده بود، لندن به سن پترزبورگ اطلاع داد که هر تجاوزی، تهدید برای بریتانیا تلقی خواهد شد. به هرروی حملۀ روس ها به پنجده باعث شد عبدالرحمن شکایت خود را از این روند مطرح کند که علیرغم تعهدات انگلیس نمی شود در زمان نیاز خود به کمک انگلیس تکیه کند.

سرانجام یک کمیسیون مشترک مرزی انگلیس و روسیه مرز شمال غربی با ترکستان را تعیین کرد. در سال ۱۸۹۵-۱۸۹۶ کمیسیون دیگری، مجددا بدون مشارکت افغان ها، مرزی را در شمال شرق ایجاد کرد. از آنجایی که انگلیسی ها نمی خواستند با مرزی مشترک با روسیه روبرو شوند، بر خلاف میل امیر، حاکمیت افغانستان را بر کریدور واخان در پامیر تحمیل کردند. اما همانطور که امیر گفت، او برای کمک به مردم خود به اندازه کافی مشکل داشت، و دیگر قصد نداشت مسئول “راهزنان قرقیزی” در واخان به پامیرها نیز شود. (Rasanayagam, 2005: 10-11)

معاهده دیورند و کرنش امیر عبدالرحمن خان در برابر هیات بریتانیایی

در کنار پیشروی های روسیه و قدرت نمایی های انگلیس، خط دیورند، موضوعی بحث برانگیز در روابط انگلیس و افغانستان (و بعدا با پاکستان)، جهت ایجاد ثبات در مناطق مرزی طراحی شد. پیشتر لرد لنسدون، وایسرایِ (نایب السطنۀ) هند از سال ۱۸۸۸ بر امیر عبداالرحمن خان فشار آورد تا یک هیات بریتانیایی را برای مذاکره راجع به مسئله سر حد شرقی در کابل بپذیرد. اما امیر از پذیرش این پیشنهاد به علت جنگ اسحاق خان معذرت خواست.

پس از آن در سال ۱۸۹۲ نیز وایسرای هند پیشنهاد کرد که ژنرال رابرتس را در راس یک هیات سیاسی تحت حفاظت یک دسته از نیروی نظامی به کابل گسیل کند. اما امیر این بار نیز جنگ هزاره ها و مرض نقرس خود را بهانه ساخت و از این پیشنهاد هم طفره رفت. اما به هر حال در سپتامبر ۱۸۹۳ امیر به پذیرش هیاتی از سفارت انگلیس به رهبری سر مورتیمر دیورند وزیر امورخارجه وقت هند بریتانیا در کابل راضی شد. در مرحلۀ نخست از مذاکرات، نخست طرفِ انگلیسی مسئلۀ سرحد افغاستان و روسیه را پیش کشید و اظهار داشت که چون دو دولت روس و انگلیس قبلا به موافقه رسیدند که رودخانۀ پنج (آموی علیا) در این قسمت سرحد شمالی افغانستان شناخته شو، امیر باید مناطقی را که در سمال رودخانه مذکور به تصرف خودکشیده است را تخلیه کند.

در این زمان امیر حاضر شد سرزمین های مذکور را ترک بگویید، به شرط آنکه روس ها و متحدین شان به مناطق واقع در جنوب رودخانه مداخله نکنند. دیورند این شرطرا پذیرفت و نتیجه مذاکرات انعقاد موافقت نامه ۱۲ نوامبر ۱۹۸۳در سرحد شرقی و جنوبی افغانستان از واخان تا سرحد ایران بود که به نام خط دیورند شهرت یافت. به موجب احکام این موافقنامه، امیر از ادعای افغانستان بر ماطقی مثل صوات، باجور، چترال، وزیرستان و چمن، صرف نظر کرد و در مقابل تصدیق انگلستان را در مورد اینکه درۀ کنر تا اسمار و علاقۀ بیرمل در وزیرستان جزء افغانستان می باشد را به دست آورد و طرفین موافقت نمودند تا حدبخشی در خود محل و توسط هیات های متخلط صورت بگیرد. (فرهنگ، ۱۳۹۰: ۴۵۵- ۴۵۶)

عبدالرحمن که پایگاه منابع قابل دوامی برای تأمین مالی مبارزاتش و تحمیل اراده ‌اش در اختیار نداشت، برای تأمین سلاح و مهمات به انگلیسی ‌ها وابسته بود. در سال ۱۸۸۲ بریتانیا یارانه سالانه ۱٫۲ میلیون روپیه هندی را به او اعطا کرد که در سال ۱۸۹۳ با تعیین خط دیورند به ۱٫۸ میلیون روپیه و در زمان تحمیل کریدور واخان به امیر به ۱٫۸۵ میلیون روپیه در سال ۱۸۹۷ افزایش یافت. این یارانه ها تا حدی تأمین مالی جذب سربازان وظیفه را به عنوان نیروهایی نظامی مستقل از خراج قبیله ای و پاسخگو تنها در برابر امیر، تأمین می کرد.

جمع بندی

امیر عبدالرحمن خان نوه دوست محمدخان بود. شخصیتِ سرسخت و مقاومی که سنگ بنای سیاستش، بازگرداندن وحدت داخلی افغانستان بود که در دوران حکومت قبلی اش از او دور مانده بود، اما تا چه میزان امیر عبدالرحمن خان راه دوست محمد خان را پیش گرفت. برخی عبدالرحمن خان را با صدراعظم آهنین، بیسمارک مقایسه می کنند، کسی که نقشۀ وحدت آلمان را کشید. اما بیسمارک که وحدت آلمان را با جنگ تأمین کرده بود کوشید که با صلح و آبادانی آن را استوار کند چنانچه دوران او به “تازيانه و شکر” مشهور شد. لیکن شاید بتوان گفت عبدالرحمن خان صرفا در پی تشکیل حکومتی یکپارچه و سیستمی صرفا تمرکزگرا برای حفظ قدرت بود و در این مسیر از سرکوب و حذف افغان ها گرفته تا نرمش در برابر عمال خارجی دریغ نکرد.

 در کل با وجودِ بعد مثبت از اعمال برخی اصلاحات و اتحاد اقتصادی، سیاسی و اداری؛ عبدالرحمن خان کشور را با زور و سرکوب آرام کرد. همچنین در کشوری توسعه نیافته از نظر اقتصادی، با منابع مالی محدود، امیر سعی می کرد اصلاحات خود را با اتکا به مالیات سنگین مخصوصا جمعیت های شهری و ساکن انجام دهد. به گفتِ گریگوریان، کشورش با میل او و میل بریتانیای کبیر منزوی شده بود و سیاست مالیاتی که او تنها بردوش تاجران و طبقه شهری انداخته بود، به یک بخش مهم در کشور که حمایت وفاداری به سلطنت داشتند، مصرف می شدند. چون به نفع آنها بود که رژیم متمرکز پیشرفته به هزینه قبیله ‌گرایی، منطقه گرایی و فئودالیسم باشد. اما امیر قصد نداشت ساختار اقتصاد اجتماعی پادشاهی اش را تخریب کند، امری که وی را مستبدی باکفایت جلوه میداد.

به هرروی شاید بتوان گفت فشارهای خارجی بر افغانستان نوعی ناسیونالیسم ایجاد کرد؛ نه به اندازه کافی قوی برای ایجاد یک آگاهی ملی، یا احساس وحدت ملی، اما به اندازه کافی قوی و همراه با مذهب، روحیه سنتی استقلال افغانستان را تقویت کند. روحیه استقلال زمانی که کشور توسط قدرت های غیرمسلمان اعم از بریتانیایی یا روسی مورد تهدید قرار گرفت، جنبه ناسیونالیستی به خود گرفت. سپس این مقاومت به ویژه جنبه مذهبی جهاد (جنگ مقدس) با «کفار» را به خود گرفت.

 اما شکل دیگری از ناسیونالیسم وجود داشت که به طور فعال توسط دربار کابل و بوروکراسی مرتبط با آن دنبال می شد و هدف آن تقویت استقلال افغانستان از طریق مدرنیزاسیون بود. به منظور درک ویژگی های خاص دولت و جامعه افغانستان، ممکن است توسل به مفهوم فضا مفید باشد. اولین مورد، فضای جغرافیایی بود، قلمرویی که توسط قدرت های خارجی تعریف می شد. دوم، فضایی بود که توسط سلسله دیرپایِ درانی و اشراف دربار مربوط به آن اشغال شده بود.

 این فضا به طور قابل توجهی توسط عبدالرحمن خان از طریق یک نسخه بی رحمانۀ بومی از ابزارهایی بیسمارکی برای متحد کردن آلمان از طریق “خون و آهن” تقویت شد. «امیر آهنین» وظیفه خود را نظم بخشیدن به همه آن صدها سردسته/فرمانده خرده پا، غارتگر، دزد و جنایتکار توصیف کرد. این امر مستلزم فروپاشی نظام فئودالی و قبیله ای و جایگزینی یک جامعه بزرگ تحت یک قانون و یک قاعده بود.» در جنگی تقریبا مستمر در طول ۲۰ سال سلطنت او، شورش ها با قتل عام، اخراج/بی جاشدگی مانند کوچ هزاران قبایل پشتون غلجایی، رقبای اصلی ابدالی های مسلط در مناطقی که در میان هزاره ها، ازبک ها، ترکمن ها و تاجیک های متخاصم خنثی شدند. (Rasanayagam, 2005: 12)

به هر روی آنگونه که فرهنگ مطرح کرده است، شاید یکی از ویژگی های منتسب به تدبیر امیرعبدالرحمن خان را تعیین جانشین خود، سردار حبیب الله خان در دوران حیاتش دانست. بدین ترتیب، برخلاف، اسلافش، چون حکومت ولایات را به دیگر پسرانش نسپرده بود، شهزادۀ مذکور بعد از مرگِ او بی دغدغه به پادشاهی رسید و برای اولین بار کار انتقال امارت در فضای صلح و آرامش انجام شد.

نهایتا امیر در سال های اخیر عمرش به مرض نقرس مبتلا بود و به شدت از آن رنج می برد. هرچند پیشتر اعلام کرده بود که کارها را به پسرش سردار حبیب الله تفویض کرد، اما در واقع کارهای مهم و آنچه به امنیت داخلی و سیاست خارجی مربوط بود، تا آخر توسط خودش اجرا می شد. سرانجام در اوایل اکتبر ۱۹۰۱ در نهایت پس از مدتی زمین گیری به عمر ۵۵ سالگی چشم از جهان پوشید.

منابع

– غبار، میرغلام محمد، (۱۳۶۸) ، «افغانستان در مسیر تاریخ»، چاپ چهارم، بهار.

– فرهنگ، میر محمد صدیق، (۱۳۹۰)، «افغانستان در پنج قرن اخیر»، نشر تهران، محمد ابراهیم شریعتی افغانستانی (عرفان)

– گریگوریان، وارتان (۱۳۸۸)، ظهور افغانستان نوین، تهران: عرفان

– Kakar, M. Hassan, (2006), CHAPTER ONE, THE REIGN OF AMIR SHER ‘ALI KHAN”, In: A Political and Diplomatic History of Afghanistan, 1863-1901, Brill’s Inner Asian Library, Volume: 17

– Rasanayagam, Angelo, (2005), “Afghanistan: A Modern History (Library of Modern Middle East Studies)”, PART I: THE BUILDING OF THE STATE, CHAPTER 1 «The ‘Iron Amir’: Abdur Rahman Khan(1880- 1901)»,  I.B. Tauris

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا