سر تیتر خبرهاسیاستنخستین خبرها

مقصر فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان کیست؟

۷ خرداد (جوزا) ۱۴۰۱ – ۲۸/ ۵/ ۲۰۲۲

جاناتان شرودن

دکتر جاناتان شرودن، مدیر برنامه مقابله با تهدیدات و چالش ها در اندیشکدۀ «سی.ان.ای» مستقر در ویرجینیا؛ و همچنین محقق موسسه جنگ مدرن در وست پوینت است که در این نوشته به کاوش در رابطه با شناختِ مقصر و علل اصلی برای فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان در سال ۲۰۲۱ می پردازد. مطلب حاضر توسط نازنین نظیفی برای سایت تحلیلی کلکین ترجمه شده است.

تصرف کابل توسط طالبان در ۱۵ اوتِ سال ۲۰۲۱، فروپاشی کامل نیروهای امنیتی افغانستان را تثبیت و تحکیم کرد، نیروهایی که ایالات متحده و شرکای آن طی بیست سال و با صرف هزینه ای حدودا ۹۰ میلیارد دلاری ایجاد کرده بودند. هفتۀ گذشته، «بازرس‌ ویژه کل آمریکا برای بازسازی افغانستان» (سیگار)، با اذعان بر اینکه “مهمترین عاملِ واحد” در پسِ فروپاشی نیروهای افغانستان، تصمیم ایالات متحده برای خروج نیروهای نظامی و پیمانکاران از افغانستان، -آنهم به واسطۀ امضای توافقنامه ای مابین ایالات متحده و طالبان در ۲۹ فوریه ۲۰۲۰ تحت ریاست جمهوری دونالد ترامپ، و متعاقبا اعلام خروج این کشور از افغانستان تحت ریاست جمهوری جو بایدن در آپریل ۲۰۲۱- بود، اشتباه و تقصیر اصلی این سقوط را بر دوش ایالات متحده قرار داد.

این اظهاراتِ وی، با دیدگاه هایی حمایت شده توسط برخی از رهبران نظامی ایالات متحده، مانند ژنرال فرانک مک کنزی، فرمانده سابق ستاد فرماندهی مرکزی ایالات متحده، مطابقت و همسویی دارد. چراکه او نیز به طور مشابه اثر و ردِ پایِ فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان را به امضای توافقنامه ایالات متحده و طالبان وصل می کند. اما این ها همه با اظهارات بایدن مخالف است، چنانکه او نیروهای امنیتی افغانستان را مقصر دانسته و پیشتر نیز چنین اظهار کرد که «ما به آنها هرگونه فرصتی دادیم تا آینده خود را تعیین کنند. اما آنچه ما قادر به ارائه برای آنها نبودیم، اراده مبارزه برای آینده بود.»

اما مقصرِ اصلی و یا با بیشترین تقصیر کیست؟ ترامپ؟ بایدن؟ رهبران نظامی ایالات متحده؟ نیروهای امنیتی افغانستان؟ یا همان ‌طور که برخی از افغان ‌ها ادعا کرده ‌اند، بیشترین تقصیر بر دوش رئیس ‌جمهور سابق افغانستان، اشرف غنی است؟ بر خلاف نتیجه گیری بازرس ویژه، به ادعایِ من پاسخ همه این سؤالات “آری” است. چراکه تنها با قبول مسئولیت و اقرار همه این بازیگران، می توان به درستی از روند مسائل آگاهی یافته، درس گرفته، و با مسئولیت پذیری آنها التیام و بهبود یافت.

عوامل فروپاشی

گزارش بازرس ویژه برای بازسازی افغانستان، توسط کنگره و به منظور رسیدگی به دو موضوع در مورد ناکامیِ نیروهای امنیتی افغانستان درخواست شد: ۱- اول آنکه چه علل و عواملی مستقیما در فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان در پاییز ۲۰۲۱ نقش داشتند؟ و ۲- اینکه چه فاکتورهایی منجر به سقوط این نیروها طی ۲۰ سال گذشته گردیده است؟ دررابطه با پرسش نخست، همان گونه که مطرح شد، بازرس ویژه برای بازسازی افغانستان، خروج ایالات متحده را عامل اصلی شناسایی و معرفی کرده است، آنهم عمدتا به این دلیل که خروج ایالات متحده باعث به وجو آمدنِ ضربات مخربِ ویرانگر در روحیه نیروهای امنیتی افغانستان شده و بسیاری از افغان ‌ها را به این نتیجه رساند که ایالات متحده درحال ترک افغانستان است؛ یا بدتر از آن، واشنگتن برای تحویل این کشور به دست طالبان مذاکره و توافق کرده است. اما وی پنج عامل دیگر را نیز معرفی کرده که نقش مهمی در فروپاشی این نیروهای افغان داشته اند.

نخستین مورد، کاهش قابل توجه حمایت ایالات متحده از نیروهای امنیتی افغانستان در پی توافق ایالات متحده و طالبان بود. اما بازرس ویژه در توجه و تاکید بر این عاملِ مطرح ساخته، به کاهش حملات هوایی برای حمایت از نیروهای افغان، آنهم پس از توافق ایجاد شده توسط ایالات متحده اشاره می کند. چنانچه در مجموع، ایالات متحده در ۱۰ ماه سال ۲۰۲۰ پس از توافق، حدود ۸۰۰ حمله هوایی انجام داد، در صورتی که در ۱۴ ماه پیش از آن بیش از ۸۰۰۰ حمله را صورت داد. اما بازرس ویژه علاوه بر کاهش تعداد کل حملات، به تغییر و تحولاتی در قوانین تعامل/مشارکت ایالات متحده نیز اشاره می کند، قوانینی که با انعقاد توافقنامه همراه بوده و طالبان را قادر می ساحت تا به راحتی به مواضع افغانستان حمله کنند. همانطور که ژنرال سمیع سادات، فرمانده سابق نیروهای ویژه افغانستان توصیف کرد، «جنگجویان طالبان می بایست فعالانه در ۱۵۰ متری یک ایست بازرسی شلیک می ردند تا هواپیماهای آمریکایی به درگیری ورود یابند. حال خواه نیروهای طالبان ۳۰۰ متر دورتر بودند، یا با ورود هواپیماهای آمریکایی تیراندازی متوقف می شد، [نیروهای امنیتی افغانستان] به حال خود تنها بودند.»

اما دومین عامل آن بود که ایالات متحده هرگز نیروهای امنیتی افغانستان را به گونه ای خودکفا یا بی نیاز به غیر نپروراند. بازرس ویژه در همین رابطه خاطر نشان می کند که ایالات متحده و متحدانش تا حد زیادی این نیروها را براساس تصور و تفکرِ خود شکل دادند؛ چنانکه تجهیزات پیچیده ای چون هلیکوپترهای بلک هاوک و هواپیماهای ترابری-نظامیِ C-130 و سیستم های پیچیده برای حفاظت، تدارکات و مدیریت پرسنل را به آنها اعطا کرده که عمدتا توسط پیمانکاران اداره می شد. گرچه این وابستگی ها غالبا برای نیروی هوایی افغانستان قابل تمرکز بود، اما به سایر نیروهای نظامی و امنیتی نیز بسط یافت. همچنین بازرس ویژه با اشاره به این وابستگی های مضاعف برای کماندوهای افغان، که قویا به عنوان توانمندترین نیرویی که افغانستان در اختیار داشت تلقی می شدند، بر اتکای آنها به مشاوران ایالات متحده به منظور برنامه ریزی، مدیریت پرسنل و واحدها، و توانمندسازهای جنگی مانند تقویت استخبارات اذعان داشت. در حالی که نیروهای افغان سال‌ ها پیش از خروج ایالات متحده، بخش اعظم جنگ را پیش بردند، اما ایالات متحده تقریبا مدیریت پشت صحنه و پشتیبانی آن نیروها را برعهده داشت.

سومین عامل نیز، چرخش مکرر رهبران و مقامات ارشد نیروهای امنیتی افغانستان توسط غنی و به حاشیه راندن افسران شایسته آموزش دیده توسط ایالات متحده به نفع نیروهای وفاداری بود که غالبا از بخش امنیتی آگاهی چندانی نداشتند. به گفته یک ژنرال سابق افغان، پس از توافق ایالات متحده و طالبان، اشرف غنی با تصور اینکه ایالات متحده او را از قدرت کنار خواهد زد، شدیدا دچار پارانوئید گردید. بر این اساس، او به طور فزاینده ای کادر ژنرال های آموزش دیدۀ افغان توسط ایالات متحده را به عنوان منبع احتمالی از یک کودتا می نگریست و به دنبال محدود کردن نفوذ آنها نسبت به دیگر افرادی بود که به خود وفادار و نزدیک تر می دانست.

در رابطه با عامل چهارم، بازرس ویژه به ناکامی دولت افغانستان در تهیه و ترسیم یک طرح امنیت ملی برای دوران پس از خروج ایالات متحده از افغانستان اشاره می کند. دلایل این مسئله نیز تا حدی به مسئلۀ به حاشیه راندن رهبران امنیتی شایسته توسط غنی و تا حدی به اعتقاد مداوم او و دیگر رهبران افغانستان بر این مسئله باز می گردد که بایدن مفاد توافق آمریکا و طالبان را زیر پا گذاشته و به تعهدات خود برای خروج عمل نخواهد کرد. تا اینکه در ۲۶ ژوئیه سال ۲۰۲۱، غنی طرحی را برای دفاع از کشور در برابر تهاجم طالبان اعلام کرد. اما حتی در آن هنگام نیز، این طرح خواستار تثبیت وضعیت در شش ماه آینده بود که با سرعت پیشروی طالبان در سراسر کشور در آن زمان، این طرح به طرز خطرآفرینی غیرممکن و دور از احتمال بود.

اما عامل نهایی که بازرس ویژه معرفی می کند، اثربخشی و کارآمدیِ علمیاتِ نظامی طالبان بود که “هم از نظر فیزیکی و هم از نظر روانی نیروهای [افغان] را منزوی و تمایل آنها برای ادامۀ جنگ را تضعیف کرد.” بازرس ویژه در همین راستا اشاره می کند که کاهش حملات هوایی آمریکا در پی توافق آمریکا و طالبان، کم بودن تعداد نیروی هوایی افغانستان، و به موازاتِ آن الزامات تحمیلی ایالات متحده بر نیروهای امنیتی افغانستان جهت توقف انجام حملات تهاجمی نظامی و اتخاذ موضع «دفاع فعال»، به طالبان آزادی حرکت و توانایی قابل توجهی برای تجمیع و تقویتِ نیروهایش بخشید. در نتیجه طالبان نیز از این فرصت دست یافته در قدرت افزایی برای منزوی ساختن و تاخت و تاز بر مواضع نیروهای امنیتی افغانستان استفاده کردند. پس از آن اما، طالبان به منظور حمایت از عملیات روانی طراحی شده برای تحت فشار قرار دادن یا ترغیب نیروهای امنیتی افغان به تسلیم، در پی تبلیغِ این پیروزی و دستاوردهای خود از طریق رسانه های اجتماعی برآمدند. با فزایش تعداد و اشتراک گذاریِ این فتوحاتِ تبلیغاتی، طالبان با ترکیبی از انگیزه ‌های تسلیم (مانند عفو، پول) و یا تهدید برای انجام ندادن کاری (مثلا تهدید خانواده‌ها) به سراغ رهبران محلی نیروهای امنیتی افغانستان رفتند. بدین ترتیب،این فشارها، همراه با فقدان استراتژی، رهبری، تدارکات و پشتیبانی هوایی نیروهای دفاعی- امنیتی افغان از سوی کابل باعث شد تا بسیاری از فرماندهان محلی حاضر به پذیرش پیشنهاد طالبان گردند. درنتیجه زمانیکه این تحرکات سرباز کرده و آغاز شد، به سرعت و همچون اثر گلوله برفی بسط و گسترش یافت.

گرچه شش عامل فوق الذکر موارد مطرح شده از سوی بازرس ویژه، به عنوان مهمترین عوامل برای فروپاشی نهایی نیروهای امنیتی افغانستان بود؛ لیکن سرعت فروپاشی این نیروها قویا نشان می دهد که آنها بر پایه و اساسی متزلزل شکل گرفته بودند. بدی ترتیب، بازرس ویژه با نگاهی به ۲۰ سال گذشته، نُه عامل دیگری که در طول زمان –دو دهه اخیر- در فروپاشی نقش داشته اند را نیز مطرح می کند. این موارد شامل ضعف استراتژیک (به عنوان مثال، تلاش برای ایجاد تعادلی بین تمایل به “تعقیب دشمن و “انجام ماموریت” با توسعه نیروهای امنیتی افغانستان پایدار، و اعطای مالکیت افغان ها بر استراتژی های نظامی)؛ یا مشکلات بوروکراتیک (چون عدم مسئولیت پذیری هچ کشوری، فقدان نگاهی بلندمدت به مشکل، چرخش مکرر پرسنل)، و مسائل فرهنگی (مثلا اولویت ندادن به مأموریت مستشاری/مشاوره ای، انجام کارها برای افغان ها به طور مداوم زیرا آمریکایی ها می توانند آنها را بهتر انجام دهند، و فساد سیاسی افغانستان). همانطور که بازرس ویژه ذعان می کند، « این نُه عامل در هم تنیده شده و با هم پیش رفته تا در رویکرد دولت ایالات متحده ناکارآمدی ایجاد کنند، که در نتیجه [نیروهای امنیتی] نیز به حمایت بلندمدت بین ‌المللی وابسته شدند.» همچنین شایان ذکر است که این عوامل طی دو ده گذشته بارها توسط بازرس ویژه، ادارۀ پاسخگویی دولت آمریکا (GAO )، جامعه اطلاعاتی، تحلیلگران و رسانه ‌ها مطرح شده است.

مروری بر بررسی های صورت گرفته

می توان گفت با توجه بر پیچیدگیِ مسائل مرتبط با فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان، بررسی های صورت گرفته توسط افرادی چون بازرس ویژه کل آمریکا برای بازسازی افغانستان به منظورکاوش و کشفِ مجموعه عواملی حیاتیِ گردآمده دررابطه با فروپاشی، مستحق و سزاوار تحسینی قابل توجه است. همچنینِ تحلیلگرانِ دخیل در این گزارش نیز شایسته ارج نهادن به خاطر کشف جزئیاتی جدید از ابعاد این ماجرا هستند؛ ابعادی تازه چون روش هایی که طالبان به کمک آنها از تغییرات قوانین تعامل/مشارکت آمریکا در پی توافق ایالات متحده و طالبان بهره برداری کردند. به هرروی، باید گفت شش عاملِ “پایان بازی/پایانِ کار” و نُه عاملِ پیشینی/زمینه ای که توسط بازرس ویژه مشخص شده است، تصویری جامع و مذموم از فعالیت های رهبران سیاسی و نظامی آمریکایی، رهبران ائتلاف و رهبران افغانستان ارائه می دهد. از سوی دیگر، ناکامی های نهادی -و گاها شخصیِ- بازیگران دخیل در درگیری، در تضادی شدید با کارآمدی و اثربخشیِ سازمانی، سیاسی و نظامی طالبان قرار دارند. بدین ترتیب می توان گفت، با وجودِ تمامِ نقاط قوت از گزارش حاضر، بااین حال چارچوب کلی آن از نظر تحلیلی توجیه ناپذیر بوده و خطر نایده گرفتنِ اهمیتِ یادگیری/درس گرفتن از این تجربه و تغییری که باید از آن حاصل شود را به همراه دارد. اظهاراتِ آغازین در گزارشِ حاضر مبتنی بر اینکه عامل اصلی و واحد از فروپاشی به ترتیب توافق و تصمیم ترامپ و بایدن برای خروج از افغانستان بود، سرفصل های قابل پیش بینی ایجاد کرده و به نظر می رسد استدلال پشت این دلیل، استدلالی نسبتا ساده باشد مبنی بر اینکه: چنانچه ایالات متحده بر ماندن در افغانستان و حمایت از نیروهای امنیتی افغانستان همچون کاری که سال ها انجام داد تصمیم می گرفت، نیروهای امنیتی افغانستان سقوط نمی کردند. سادگی این استدلال گرچه آن را از نظر منطقی جذاب می سازد، لیکن به همان نسبت به راحتی آن را در مظان نقد و انتقاد قرار داده و زیر سوالش می برد.

چرا که در ابتدا، این استدلال، برای ارائۀ جزئیاتی مرتبط با راه حلی جایگزین در انتخاب ایالات متحده به منظور ماندن در افغانستان، ناکام بوده است. به عنوان مثال؛ چنانچه دونالد ترامپ از موضعِ خروج از افغانستان امتناع می کرد، احتمالا واشنگتن و طالبان هرگز به توافق نمی رسیدند و جنگ همانند سال ۲۰۲۰ همچنان ادامه داشت. اما همان گونه که پیشتر نیز اشاره کردم، نیروهای امنیتی افغانستان سال هاست که تدریجا رو به ناکامی و ناکارآمدی رفته و دولت افغانستان نیز به طور پیوسته عرصه را در برابر طالبان از دست داده بود. چنانچه به عنوان مثال، بین نوامبر سال ۲۰۱۷ تا نوامبر سال ۲۰۱۹، دولت افغانستان کنترل ۳۸ درصد ولسوالی های افغانستان را از دست داد. در نتیجه، دلسرد نشدن و پایداری بر سر موضعی که می توانست از فروپاشی نهایی نیروهای امنیتی افغانستان جلوگیری کند، مستلزم ارائۀ استدلالی با این رویکرد بود که این گرایشات/روندها به نحوی تغییر می کردند؛ استدلالی که غیرقابل قبول به نظر می رسد، مگر اینکه فرض را بر تزریق منابع اضافی ایالات متحده یا تغییرات نهادی و فرهنگی بگذاریم، که آن فرض نیز خود این استدلال را حتی غیرقابل قبول و غیر محتمل تر می سازد.

هرچند شاید به صورت تحلیلی تر بتوان چون و چرایِ منطقی تری را برای استدلال اهمیت هر یک از عوامل دیگری که بازرس ویژه شناسایی کرد به کار گرفت. به عنوانِ مثال، چنانچه طالبان به جای مبارزاتی برجسته و درخشان، عملیاتِ نظامیِ بی کفایت و نالایقی ارائه می کردند، امکان داشت نیروهای امنیتی افغانستان حتی پس از عقب ‌نشینی نیروهای آمریکایی از سوی ایالات متحده، مسلط و پیروز باشند. بنابراین، شاید کارزار سیاسی-نظامی قویا مؤثر طالبان، مهمترین عامل بود. و یا از دیگر سو، چنانچه اشرف غنی احتمالِ خروچ ایالات متحده را پذیرفته، در برنامه ریزیِ راهبردیِ مناسبی ورود یافته، رهبران نظامیِ شایسته و باکفایتی را در این عرصه توانمند ساخته، و در نهایت و دلیری و رشادت خود را در برابر تجاوز طالبان نشان می داد، شاید در آن صورت نیروهای امنیتی افغانستان درصدد صف بندی برای دفاع ملی بر می آمدند؛ مانند آنچه در تلاش های ولادیمیر زلنسکی در اوکراین مشاهده کرده ایم. بنابراین، شاید انتخاب ‌های ضعیف و رفتار بزدلانه اشرف غنی مهم‌ ترین عامل باشد.

همچنین می توان استدلال های مذکور را نیز انتقاد و زیر سوال برد که خود به نتیجه ای متفاوت با نتیجۀ اتخاذ شده توسط بازرس ویژه منجر می شود و آن بدین صورت است که: هیچ “عامل مهم واحدی” در پسِ رجیانِ فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان وجود ندارد و هر شش عاملِ مطرح شده توسط بازرس ویژه، همچون تمامیِ آن نُه فاکتور حمایتیِ دخیل در طول سال ها، مهمترین موارد اصلی در این زمینه می باشند. همچنین همان گونه که دررابطه با درس های گرفته شده از تجربیاتِ فروپاشی اشاره کرده ام، شکست نیروهای افغانستان مسببین زیادی داشت که شامل رهبران سیاسی- نظامی ایالات متحده، شرکای ائتلاف آن، رهبران افغانستان و طالبان می ‌شد.

چرایی اهمیت این گزارش و چارچوب بندی آن

می توان دو دلیل برای اهمیتِ این گزارش در نظر گرفت: یادگیری و بهبود؛ که هر دو به مسئولیت پذیری بستگی دارد؛ و چارچوب بندی آن می تواند موجب تقویت و فعال گراییِ این مسئولیت پذیری و یا بالعکس مانعی برای آن گردد. چرا که در وهله نخست، درس گرفتن از تجربۀ آمریکا در افغانستان، نه تنها مستلزمِ درک و شناختِ چیستی، چرایی، و چگونگی این اتفاق است؛ بلکه مستلزم شناسایی این مسئله است که چه کسی در این مسیر تصمیمات حیاتی را اتخاذ کرده و چه اطلاعات، فرآیندها، فرهنگ ‌ها و تعصبات سازمانی برای آن تصمیم ها منجر شده است. به طور خلاصه، این روند نیازمند پاسخگویی در قبال آن تصمیمات است. ایمن امر نبایست در قالبِ شرمساری و ندامتِ شخصی از رهبرانی خاص باشد، چرا که من هنوز معتقدم اکثریت قریب به اتفاق بازیگران در افغانستان تحت شرایط و محدودیت‌ هایی که در آن دخیل بودند، بهترین واکنش/اقدام را انجام دادند؛ اما؛ در قالب تغییرات شناسایی و اجرا شده در نهادها، فرهنگ ها و فرآیندهای ایالات متحده و سایر نهادهایی که خود مولد و مسبب این نتایج بودند.

اما مرحله دوم اهمیت این ماجرا دررابطه با آنهاییست که در جنگ افغانستان مشارکت داشتند تا التیام یافته و زندگی خود را ادامه دهند. این دست افراد طیفِ گسترده ای از فداکاری ها را انجام داده اند که در برگیرندۀ از زمانِ از دست رفته با عزیزانشان تا زخم هایی می شود که شاید هرگز التیام نیابند و یا از دست دادن جان خود و کسانی که دوستشان داشته اند. بدین ترتیب مسئولیت پذیری و تغییرات اساسی در نهادهایی حیاتی که ممکن است مانع از انجام فداکاری های مشابه در شرایطی مشابه در آینده شود، کمترین چیزی است که ما به این افراد مدیونیم تا به جریان بهبود و التیام آنها کمک کنیم.

گزارشِ حاضر –و دیگر گزارشاتی چون گزارش کمسیون جنگ افغاستان- توانایی پیشبرد و هدایت این مسئولیت پذیری را دارند. اما برای انجام این کار به طور موثر، چارچوب بندی آنها بسیار مهم است. با علم بر اینکه بازرس ویژه برای بازسازی افغانستان و تیم او برای فعالیت هایی که در این گزارش انجام شد شایسته تقدیر و تشکر هستند؛ اما معرفیِ تصمیم ایالات متحده برای خروج از افغانستان آنهم به عنوان “مهمترین عامل واحد” در پس فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان، به جایِ سوق دادنِ ما برای تمرکز و پرداختن بر واقعیتی پیچیده تر مبنی بر مسئولیتِ شبکه ای از افراد و نهادها در این جریان؛ باعثِ انداختنِ تقصیر این فاجعه صرفا بر گردن ترامپ و بایدن می گردد.

به هرروی باید گفت پاسخ دادن به این پرسش که چه کسی برای فروپاشی نیروهای امنیتی افغانستان مقصر می باشد، امری پیچیده است. چارچوب بندی این مسئله در قالب شش عامل، از ساده سازی بیش از حد آن پیچیدگی اجتناب کرده و احتمالا نوعی پاسخگویی که به واقع نیازمند آن هستیم، یعنی نه تنها در مورد رؤسای جمهور، بلکه رهبران و نهادهای منتقد در همه سطوح را فراهم می سازد. در نهایت شایان ذکر است بازرس ویژه برای بازسازی افغانستان چنین نتیجه می گیرد تا زمانی که دولت ایالات متحده متوجه نشود که در افغانستان اشتباه کار کجا بوده، چرا این اشتباه رخ داده و چگونه رخ داده؛ احتمالا همان اشتباهات را در درگیری های بعدی نیز تکرار خواهد کرد. و در نهایت باید گفت دست کم در این مورد حق با بازرس ویژه برای بازسازی افغانستان است.

منبع: وب سایت تحلیلی War on the Rocks

نمایش بیشتر

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا